زندگینامه
شهیـده مظلومـه حاجیـه کـربلائیه نـازدانـه سعـدی
در آخرین روز سال1346در شهرستان بهشهر چشم به جهان گشود .
شهیده سومین فرزند و اولین دختر خانواده بود ، مادرش نام نازدانه بر وی نهاد . بعداز مدتی بیمار شد و نامش را به فاطمه صغری تغییر دادند . در آن سال ها کشور عزیزمان زیر ظلم و ستم رژیم شاهنشاهی به سر میبرد و خانواده اش با مشقتی که همه مردم آن روزگار تحمل می کردند ، فرزندشان را با ايمان پرورش دادند . در آن سالها دختران مي بايست بدون حجاب به مدرسه بروند وچون خانواده اش مذهبي و متدين بودن نخواستند تا دخترشان با چنين بهايي باسواد شود ، همين امر باعث شد تا وي به مدرسه نرود و بعد از پيروزي انقلاب اسلامي وي در نهضت سواد آموزي به تحصيل پرداخت و تا پنجم ابتدايي درس خواند . با آغاز جنگ تحمیلی نازدانه 12 سال داشت . وی دختری متدین و محجبه و عاشق امام و شهدا بود .او با بافتن شال و کلاه از برادرانش در جبهه ها حمایت می کرد و در راهپیمایی ها و تشییع پیکر پاک شهدا حضور مستمر داشت .
فاطمه صغری در سال 1368با نوه عمه اش ( قدمعلي رمضاني ) ازدواج کرد . همسرش كارگر ساختماني بوده و اين زوج زندگي ساده و بي آلايش خود را آغاز كردند ، همسرش با كار در بيرون از خانه و شهيده با كار در منزل امورات زندگي خود را مي گذراندند . شهيده خود را با كارهاي چون آرايشگري ، لحاف و تشك دوزي ، خياطي و كاموابافي مشغول مي كرد ؛ تا هم بتواند در مخارج زندگي كمك همسرش باشد و هم اوقات فراغتش را بيهوده نگذراند . وی برای همسرش زنی فداکار و برای فرزندانش مادری باگذشت و صبور بود ، زنی که از تمام خواسته هایش می گذشت و به نیازهای خانواده اش توجه می کرد و تمام توجه اش به فرزندانش بود تا مبادا کمبودی احساس کنند .
صاحب 3 فرزند ، 2 دختر و 1پسر شدند . وي به درس و تربیت فرزندانش توجه فراوانی داشت . دختر بزرگش ( كبري ) متولد سال 1369 و هم اكنون سال چهارم رشته روان شناسی و دختر دومش ( سميرا ) متولد سال 1372 ترم اول رشته حسابداری دانشگاه پيام نور و پسرش (مسعود) متولد سال 1375 سال سوم رشته مکانیک هنرستان مشغول به تحصیل می باشند .
فـاطمه صغری عاشق نوه 6ماهه خود محمدطاها بود ، حتی در زمان سفر یک شبه اش دائم به مــادرش می گفت : « دلم برای محمدطاها تنگ شده چطور دوریش را تحمل کنم؟ »
فاطمه صغری دختری مهربان و دلسوز برای پدر و مادر پیرش بود ، او دوشادوش پدرش در زمین کشاورزی کار می کرد ، با اینکه بیمار و مجروح بود دلش راضی نمی شد پدرش را تنها بگذارد . به گفته ی پدر پیرش ، عصای دستش بود...
سفـر به سوريـه در سـال 1384
در سال 1384 به همراه پدر و مادرش به زیارت حرم حضرت زینب (س) و حضرت رقیه (س) مشرف شدند . در زمـان برگشت اتوبوس حامل زائـران در کشور ترکیه به علت سرما و بوران واژگون شد و دو دست شهیده آسیب جدی دید . مادر شهیده می گوید : « زمانی که مرا از اتوبوس بیرون آوردند دیدم فاطمه صغری با صورت خون آلود و دو دست مجروح رو به سوی حضرت زینب (س) نشسته و برای آنها مویه می کند و برای اسیری آنها اشک می ریزد . »
سفـر بـه خـانـه خـدا در سـال 1389
آن چنان در دلش محبت به اهل بیت وجود داشت که سفر به خانه خدا نصیبش شد . این سفر هدیه پدر شهیده به فرزندانش بود . این هدیه ارزشمند ذوق و شوق فراوانی در دل شهیده به وجود آورده بود . مادر شهیده در زمان سفر به خانه خدا بیمار بود و نمی توانست راه برود ، فاطمه صغری و برادرش مراقب مادر بودند و در انجام اعمال و فرایض حج عمره به او یاری می رساندند . مادر شهیده می گوید : « دخترم دستم را گرفت و در میان آن همه شلوغی و جمعیت مرا به خانه کعبه رساند . » شهیده در آنجا برای مادربزرگش که در جوانی از دنیا رفته بود اعمال حج را به جا آورد . همراهان شهيده در اين سفر مي گويند كه ايشان تمام فكر و ذهنش به عبادت و خواندن نماز و دعا بود . آن چنان از اين سفر راضي بود كه مي گفت باز بايد زائر خانه خدا شوم .
سفـر بـه کـربلا در سـال 1391
در آخرین روزهای پاییز سال 1391 مادر شهیده دلش هوای زیارت آقا امام حسین (ع) را کرد و دائم مـی گفت : « آرزو دارم یک بار دیگر ضریح شش گوشه آقا را در آغوش بگیرم . »
والدینش به همراه برادرش تصمیم گرفتند به زیارت بروند و از وی خواستند تا همراهیشان کند و باز هم عصای دستشان شود. از آنجایی که همسر شهیده عاشق کربلا بود ، او هم خواست تا به زیارت آقا امام حسین(ع) مشرف شود . او که 28 ماه در کردستان در دوران جنگ خدمت کرده بود ولي پايش به كربلا نرسيده بود و باز هم . آقا ابا عبدالله الحسين (ع) طلبيد و زائران لبیک گفتند و ثبت نام کردند .
مسئول ثبت نام که بعد از شهادت نازدانه به منزلشان آمده بود گفت : « در تمام این دورانی که مسئول ثبت نام زائران بودم این اولین باري بود که برای زائري خط قرمز آمده بود و آن هم براي شهیده و همسرش ، من ترسیدم حرفی بزنم گفتم هرچه خدا بخواهد همان می شود ، قسمتشان شهادت بود و این در زمان ثبت نام مشخص شد . »
زائران روز پنج شنبه 23 آذر ماه بعد از اقامه نماز ظهر و عصر به سمت فرودگاه حرکت کردند . شهیده در طول یک هفته و در روز آخر از همه دوستان و آشنایان با چشمانی اشکبار خداحافظی کرد و حلالیت طلبید . از همه می خواست تا او را ببخشند ، او که به احدی بدی نکرده بود ، گویی می دانست آخرین دیدار است ، چنان اشکي می ریخت که نمی دانيم شوق زیارت بود یا اشک آخرین دیدار...
قبل از سفرش به دخترانش گفته بود : « اگر برايم اتفاقي افتاد صبور باشيد و گريه و زاري نكنيد . اگر در عراق كشته شدم مرا در همانجا دفن كنيد ولي اگر بي تابي مي كنيد مرا به ايران بياوريد . »
زمان خداحافظی در فرودگاه اشک در چشمان پدر شهیده نشسته بود ولی شهیده با ذوق و شوق خداحافظی می کرد . کاروان به راه افتاد و شب به بغداد رسیدند . ابتدا به کاظمین به حرم آقا موسی بن جعفر(ع) و امام جواد (ع) مشرف شدند .
مادر شهيده می گوید : « در تمام طول زیارت آن شب فاطمه صغری اشک می ریخت و برای مظلومیت آنان گریه می کرد و نماز و زیارت نامه می خواند . برای همه آنانی که ملتمس دعا بودند دعا کرد تا جایی که هنگامی که خواستیم از حرم بیرون برویم او همچنان نشسته بود و گریه می کرد و دعا می خواند . »
شهيده در آن شب به مادرش گفت : « هفت روز براي چنين سفري كم است ، كاشكي مي توانستيم بيشتر بمانيم . و مادر در جوابش گفت : دخترم هفت شب و هفت روز به مانند 14 روز است ، مدت كمي نيست . بيشتر از اين نمي توانيم بمانيم قرارداد ما اينست . »
شهيده نازدانه به قدري عاشق امامانش بود كه دلش نمي خواست برگردد ، مادري كه حتي تحمل يك شب دوري فرزندان و نوه اش را نداشت ، حالا در آن يك شب چه چيزي ديده بود كه مي خواست بيشتر بماند !
همسرش مي گويد : « زماني كه از زيارت آقا موسي بن جعفر (ع ) برگشتيم ، نازدانه به من گفت از مال دنيا چيزي نمي خواهم ، فقط مي خواهم باز هم به زيارت آقا مشرف شوم ، براي همه عاشقان امام دعا مي كنم تا قسمتشان شود ... »
برادر شهیده می گوید : « آن شب بعد از زیارت زمانی که به محل استراحت خود بازگشتیم خواهرم به من پارچه سبزی را نشان داد و گفت بعد از مرگم این پارچه را در قبرم بگذار . »
آن پارچه ، همان پارچه سبزی بود که شهیده آن را در حرم حضرت زینب و حضرت رقیه(س) طواف داد و آن را با خود به مدینه و مکه برده بود و به حرم اقا موسي بن جعفر (ع) و امام جواد (ع) نيز برده بود . اما هرگز نتوانست به سامرا ببرد و آن را با عطر حرم آقا امام حسن عسگري (ع) معطر كند . زمان شهادت پارچه سبز به همراه شهيده بود . برادرش محمد علي آن پارچه را با خود به كربلا و نجف برد ، طواف داد و با دست خود در قبر شهيده گذاشت . اگر چه نازدانه هرگز پايش را به خاك كربلا نگذاشت ولي برادرش تربت امام حسين (ع) را برايش سوغات آورد و در قبر بروي جسم پاكش پاشيد .
روز شهـادت ( جمعـه 24 آذر 1391 مصادف با 29 محرم الحرام 1434)
به گفته مادر شهیده : « صبح روز جمعه برای خواندن نماز صبح به حرم رفتیم . بعد از خواندن نماز و دعا و زیارت سوار اتوبوس شده و به سمت سامرا براه افتادیم . در طول مسیر فاطمه صغری در یک دست تسبیح و در دست دیگرش کتاب دعا داشت و مشغول خواندن ذکر و دعا بود . در اين مدت کلمه ای با من حرف نمی زد من هم که با او حرف می زدم فقط سرش را تکان می داد . من صلوات مي فرستادم . گاهي هم بخواب مي رفتم . ولي او بيدار بود و دعا و قرآن مي خواند . بعضي از زائران بيدار و بعضي در خواب بودند . آقاي حسيني روحاني كاروان بلند شد و شروع به صحبت كرد و خواست به صحبت هايش توجه كنيم .آناني كه خواب بودند بيدار شدند . آقاي حسيني گفت ديگر نزديك سامرا شده ايم . حدود 10 دقيقه مانده تا برسيم . در همين اوضاع و احوال ناگهان صدای مهیبی به گوشمان رسید و اتوبوس پر از دود و خون شد ، من فقط توانستم بگويم يا ابوالفضل العباس و ناخودآگاه با دو دستم سرم را گرفتم و پايين آوردم . زمانی به خود آمدم و سرم را بالا آوردم ديدم که جگرگوشه ام فاطمه صغری در آغوشم افتاده است و چيزي نمي گويد ، پسرم محمد علي را صدا زدم و گفتم بيا ببين كه خواهرت چه شده ؟ در آن اوضاع كه همه مجروح بودند و آن صداي وحشتناك همه را ترسانده بود نمي دانستم تصادف كرديم يا به ما حمله كردند . هركس ميخواست به ديگري كمك كند . پسرم آمد و سر خواهرش را در آغوش گرفت و گفت چيزي نشده ، داد نزن . قلب دخترم به آرامي ميزد و من مي دانستنم كه زنده است . نمي دانم چه مدت طول كشيد تا ما فاطمه صغري را از ماشين بيرون آورديم و در كنار جاده منتظر نيروهاي كمكي بوديم .
گريه مي كردم و به سر و سينه مي زدم . مجروحان و زخمي ها را از ماشين بيرون مي آوردند صداي خنده و هلهله مي آمد . گويي هم اناني بودند كه در حق ما زائران سامرا دشمني كردند . صداي خنده هايشان دلم را به صحراي كربلا برد ، آنان از تبار يزيديان و شمر بودند كه به فرزندان علي (ع) رحم نكردند .
دامادم كه از دو پايش به شدت مجروح شده بود نمي توانست به ما كمك كند . او هم نيازمند كمك بود . او را با آمبولانس به درمانگاه بردند و براي ما ماشيني آمد كه مثل ماشين هاي جنگي بود ( تويوتا جنگي ) . من و پسرم و به همراه همسرم ، دخترم را سوار بر تويوتا كرديم و ماشين به راه افتاد . پسرم هم چنان سر خواهرش را در آغوش خود داشت و اشك مي ريخت و اجازه نمي داد تا صورت دخترم را ببينم . پسرم مي دانست كه خواهرش ديگر برنخواهد گشت ولي من و همسرم فكر مي كرديم دخترم بيهوش شده و اميدوار بوديم . در ماشين جواني بود كه در حين حركت با رگبار تيراندازي مي كرد . ما را به يك درمانگاه رساندند . درمانگاهي كه هيچ امكاناتي نداشت . حتي از كمترين تجهيزات پزشكي برخوردار نبود . دخترم را روي تختي و رو به قبله گذاشتند . در كنار تختش ، خانم كشاورزيان بود كه مي دانستم به شهادت رسيده است . به دست دخترم سرمي وصل كردند . ولي اصلا به سراغش نيامدند . انان مي دانستند كه كاري از دستشان بر نمي آيد ولي من خبر نداشتم . چون نمي دانستم كه يك تركش به گيجگاه و چشم راست و يك تركش هم به ساق پاي راست دخترم اصابت كرده و او را به شهادت رساند . تركشي كه به او فرصت نداد تا کلمه ای با من سخن بگوید . پسرم اجازه نمي داد من در كنارش باشم تا مبادا سر و صورتش را ببينم . ولي او در كنار خواهرش بود و مي گفت پرستاران بعد مدتي آمدند و سرم از دستش جدا كردند و ما فهميديم كه دخترم جان به جانان تسليم كرد . دختر مظلوم من به آرزوي قلبي خود رسيد ولي داغش در دلم براي هميشه خواهد ماند . »
در فيلمي كه از اتوبوس حامل زائران گرفته شده ، تسبيح شهيده به همراه پارچه سبزي كه صبح همان روز خريده بود ، مشاهده مي شود ( در زمان يك دقيقه و 18 ثانيه مانده به پايان فيلم صندلي شهيده را نشان مي دهد .) برادر شهيده ، محمد علي مي گويد : « زماني كه بعد از زيارت از حرم بيرون آمديم خواهرم به همراه شهيده ام ليلا كشاورزيان پارچه سبزي خريده بودند ، خواهرم آن پارچه سبز را مانند شال دور گردنش انداخت . » گويا آن پارچه سبز همان شهادت بود . شهادتي كه نصيب اين دو بزرگوار شد .
جسم پاك شهيده مظلومه نازدانه سعدي و ام ليلا كشاورزيان را به سردخانه سامرا منتقل كردند و مجروحان و زخمي ها را به بيمارستان كاظمين انتقال داده و غروب روز شنبه بيست و پنجم آذر به تهران اعزام كردند . پدر شهيده به همراه دامادش به تهران برگشت ..
بقيه زائران كه سالم مانده بودند به زيارت آقا امام حسن عسگري (ع) مشرف شدند .
محمدعلي و مادرش به سفر خود در عراق ادامه دادند . مادر و برادر شهيده با لباس خونين ، خون پاك جگر گوشه شان به زيارت حضرت امام حسين (ع) مشرف شدند . ولي شهيده نازدانه كه عاشق امام حسين بود جسم پاكش اگرچه 12 روز در سردخانه سامرا مانده بود ولي روح آسماني اش يقيناً همراه مادر و برادرش به كربلا رفت . به حرم آقا امام حسين (ع) و حضرت ابوالفضل (ع) .
شهيده نازدانه دائما ميگفت :« من ديوانه حسينم ، ديوانه مكه ام و كربلا » خوشا به سعادتت كه ديوانه حسين بودي و در آن خاك غريب خون پاكت به دست دشمنان حسين (ع) به زمين ريخت ، خوشا به سعادتت كه در آن سرزمين روح آسماني ات به سوي حق شتافت .
سفر يك هفته اي مادر و برادر به پايان رسيد . غروب روز پنجشنبه 30 اذر به ايران بازگشتند . ولي نازدانه را همراه خود نياوردند . فرزندانش در فكر جشن شب يلدا بودند اما هرگز نتوانستند براي مادرشان سفره شادي پهن كنند . آنان با لباس مشكي به استقبال زائران خود رفتند و مادر بزرگوار شهيده زينب وار با دلي شكسته با لباني كه يا حسين ميگفت به سوي فرزندانش آمد .
شهيده نازدانه غروب روز چهارشنبه ششم ديماه ( با آمبولانس ) به شهرستان بهشهر رسيد . خانواده اش به استقبالش رفتند . چه استقبال سردي ، سرمايي كه جسم پاك شهيده 12 روز تحمل كرد ولي چنين شهادتي داغ بزرگي بر دل والدين ، برادرش و همسرش گذاشت .
مـراسم وداع و تشييع
اما مراسم وداعي روز پنجشنبه هفتم ديماه در مصلي جمعه شهرستان بهشهر با حضور پرشور مردم هميشه در صحنه برگزار شد . اين مراسم با قرائت قرآن ، زيارت عاشورا ،مداحي، روضه خواني و سينه زني همراه بود .شهيده اي را براي وداع آورده بودند كه خود از دوستداران واقعي امام و شهدا بود . شهيده اي كه تا اسم شهيد مي امد اشك در چشمان زيبايش مي نشست و طلب شهادت مي كرد . شهيده اي كه در دوران جنگ و بعد از آن ، هر زماني كه جسم پاك شهيدي را براي تشييع مي آوردند ، آرام و قرار نداشت . شهيده اي كه خود از خانواده بزرگ شهدا بود . خود نوه دختري شهيد حاج خدابخش روشنعلي و دختر عموي شهيد علي سعدي و از بستگان سببي و نسبي شهيد محمد جوادي ، شهيد يحيي اكبري ، شهيد علي اوسط اكبري ، شهيد عباسعلي روشنعلي ، شهيد رضا محسني و شهيد عيسي كاردر بوده است .
مراسم تشييع پيكر پاك شهيده مظلومه نازدانه سعدي در روز جمعه هشتم ديماه 1391 مصادف با چهاردهم صفر 1434 هـ.ق بعد از اقامه نماز جمعه با حضور با شكوه و بي نظير مردم شهيد پرور شهرستان بهشهر انجام شد . پيكر پاكش بعد از 14 روز از زمان شهادت ، در جوار مطهر شهدا در آرامستان بهشت فاطمه(س) شهرستان بهشهر در خاک آرام گرفت و روح آسماني اش به ملكوت اعلي پر كشيد .
( در شب وداع ، جانباز عزيز شهرمان شهيد عباس صداقتي دار فاني را وداع گفت و به شهادت رسيد . مراسم تشييع آن بزرگوار نيز به همراه مراسم تشييع پيكر پاك شهيده نازدانه سعدي برگزار شد .)
اخلاق و رفتـار شهيـده
شهيده نازدانه ، زني متدين و محجبه بود . زني پاكدامن كه از دوستداران اهلبيت و ائمه اطهار بود . هرگز نمازش ترك نمي شد و به خواندن دعا و قرآن علاقه فراوان داشت . به رعايت حجاب و عفاف اهميت مي داد و دائما اين امر را به دختران و خواهرانش متذكر مي شد . عضو عادي بسيج پايگاه نرگسيه شهرستان بهشهر بوده است . به دليل سواد كم عهده دار مسئووليتي نبوده است .
اخلاق خوش از بارزترين خصوصيات شهيده بوده است . عقيده داشت اين دنيا ارزش كينه توزي و بداخلاقي را ندارد . سخت نمي گرفت و مطمئنا خداوند نيز به او سخت نخواهد گرفت . باگذشت بود و كينه كسي را به دل نداشت. وي در برخورد با دوستان و آشنایان با نهایت ادب واحترام رفتار می کرد ، بسیار دلسوز و غمخوار دیگران بود . اگر ظلم و ستمی به او مي شد ، صبورانه با خوبی و مهرباني هميشگي اش از آن می گذشت . براي پدر و مادرش فرزند شايسته اي بود كه در احترام و كمك به آنان از ديگر فرزندان پيشي مي گرفت . براي خواهران و برادرانش سنگ صبور و دوست و همدم بود . در گرفتاريها و مشكلات تا جايي كه مي توانست به آنان كمك مي كرد . در كمك و ياري رساندن به دوستان و آشنايان دريغ نمي كرد . خود را فداي ديگران مي كرد . از خوشي و آرامش خود مي گذشت تا عزيزانش در رفاه باشند .
شهیده نازدانه سعدي کسی بود که در عشق به امام حسین (ع) سوخت و به گفته خودش دیوانه امام حسین(ع) بود . با تمام وجود در سعی و تلاش بود تا به آرزوی قلبیش که همان زیارت آقا بود برسد ، اگرچه جسم پاکش هرگز به کربلا نرسید ولی روح آسمانی اش یقینا به سوی امام حسین و یارانش پرکشید .
شهيده نازدانه سعدي اجر تمامی خوبی هایش را از خداوند متعال گرفت و آن شهادت بود ...
شهادت بهترین پاداشی است که خداوند در این دنیا نصیبش کرد ...
درود و صلوات خداوند بر روح پاك و آسماني تمامي شهدا
24/11/1391
پرستوی مهاجر کرببلا بر تو درود