خواهرم شهادتت مبارک

دومین سالگرد

 

سلام بر تو شهیده ی عاشق امام حسین (ع)

 

« مادر شهیده نازدانه سعدی می گوید : آن شب ( شب 29 محرم ) دخترم آخرین نفر از کاروان ما بود که از حرم بیرون آمد ... بعد از خواندن نماز و زیارت نامه ، دعا و قرآن خواند ، دائما در حال گریه بود . دستش را به ضریح می کشید و زیر لبش چیزی می گفت و به پهنای صورتش اشک می ریخت ... همه رفته بودند و فقط او مانده بود ، آنقدر صدایش زدم تا بالاخره از حرم بیرون آمدیم ...

به روحانی کاروان گفت که وقتی به ضریح دست می زدم تسبیحی که بصورت دخیل بسته شده بود بدستم آمد و باز شد ، روحانی در جوابش گفت حاجات تو هم روا می شود و هر نیتی که کردی خدا قبول کرده است ...

 

آن شب در راه او و همسرش پشت سر من بودند ، به علی آقا می گفت اگر زنده ماندم می خواهم بازهم به زیارت آقا بیایم ، ( ساختمان مسکونی که در آن زندگی می کردند نیمه کاره بود ) دیگر نمی خواهم خانه ام را بسازم ، دلم می خواهد اگر پولی دستم رسید باز هم بیایم  و انشاالله خداوند قسمت همه آرزومندان بکند تا اینجا را باچشم خود ببینند  ... 

و به من هم گفت : اینجا حس عجیبی دارد ، دلم می خواهد همه عزیزانم بیایند و اینجا را با چشم خود ببینند ، حتما فاطمه (خواهر شهیده ) باید بیاید ، من دخترش ، شیدا را نگه می دارم و خواهرم بیاید و زیارت کند ...

آن شب در راه همش از حس و حالش حرف می زد و مثل یک کودک حس شادی داشت ... »

 برادر شهیده می گوید : « آن شب زمانی که برای استراحت به اتاقمان رفتیم ، خواهرم پارچه سبزی را از کیفش در آورد و به من گفت این پارچه را با خودم به حرم حضرت زینب (س ) و حضرت رقیه (س ) بردم ، به مدینه و مکه بردم و امشب هم آن را با ضریح امام موسی کاظم  (ع) و امام جواد (ع) متبرک کردم ، می خواهم فردا به سامرا هم ببرم و با عطر ضریح همه امامانم خوشبو کنم ، بعد از مرگم این پارچه را در قبرم بگذار ... » 

 

----------------------------------------------------------------------------------

صبح روز جمعه 24 آذر ماه 1391 مصادف با 29 محرم الحرام  1434  ، باز به حرم رفتیم و نماز خواندیم . وقتی از حرم بیرون آمدیم  دست فروشها بساط خود را پهن کرده بودند ، دخترم و خانم شهیده ام لیلا کشاورزیان رفتند بسوی آنها و پارچه سبز خریدند و دور گردنشان انداختند . .

.

.

. ادامه دارد